تبليغاتX
S , http://pnet.ir/ --> <-احــســان و ســحــر->
احــســان ღ ســحــر
زنـــــــــــــدگـــــــــــى دوبــاره
:-( پنجشنبه هشتم شهریور 1386 0:3
سحر نمیدونی من دارم چی

 

 

میکشم

 

 

 

تو رو خدا منو ببخش

 

يادگاري از----------> احــســان ღ ســحــر | موضوع: | لينک ثابت |

سحرم خیلی دوست دارم . دیـــــــــــوووووو نــــــتــــــــــم یکشنبه سی و یکم تیر 1386 13:11

تو را به جاي همه کساني که نشناختم دوست دارم. تو را به جاي همه روزگاراني که نمي زيستم

دوست دارم. براي خاطر عطر نان گرم و برفي که آب ميشود و براي نخستين گلها تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم. تو را به جاي همه کساني که دوست نمي دارم دوست مي دارم

 

 


طلوع کن خورشيدکم

 

وقت غريب رفتن است

 

روز را آواره کن

 

من در شبي بي باورم

 

تو چشات يه زندگي مخفي شده

 

تو اونو از من نگير

 


 

به تو که فکر می کنم

 

از همیشه بهترم

 

تقدیم به بهترینم

 

تنها تو بدانی کافی است

 

 

 

اگه حتی بین ما             فاصله یک نفسه          نفس منو بگیر

 

برای یکی شدن             اگه مرگ من بسه         نفس منو بگیر

 

 

من حرف هایم را نخاهم گفت

 

تا تمام نبودن هایم ساده باشند

 

و تو در بتن من ( بت من ) خواهی شکفت

 

و تو در من خواهی رویید

 

من سراسر جنجالم

 

اما برای تو

 

 


 

 

اگه  سبزم اگه جنگل 

 

اگه ماهی اگه دریا

 

اگه اسمم همه جا هست

 

روی لب ها تو کتاب ها

 

اگه رودم رود گنگ ام 

 

مث بودا اگه پاک

 

اگه نوری به صلیب ام

 

اگه گنجی زیر خاک

 

واسه تو قد یه برگم  

  

پیش تو راضی به مرگم  

 

اگه پاکم مث معبد

 

اگه عاشق مث هندو

 

مث بندر واسه قایق

 

واسه قایق مث پارو

 

اگه عکس چهل ستون ام

 

اگه شهری بی حصارم

 

واسه آرش تیر آخر

 

واسه جاده یه سوار

 

واسه تو قد یه برگم     

 

پیش تو راضی به مرگم

 

اگه قیمتی ترین سنگ زمین ام

 

توی تابستون دست های تو برفم

 

اگه حرفای قشنگ هر کتابم

 

برای اسم تو چند تا دونه حرفم

 

اگه سیلم پیش تو قد یه قطره

 

اگه کوه ام پیش تو قد یه سوزن

 

اگه تن پوش بلند هر درخت ام

 

پیش تو اندازه ی دکمه ی پیرهن

 

اگه تلخی مث نفرین

 

اگه تندی مث رگبار

 

اگه زخمی زخم کهنه

 

بغض یک در رو به دیوار

 

اگه جام شوکرانی

 

تو عزیزی مث آب

 

اگه ترسی اگه وحشت

 

مث مردن توی خواب

 

واسه تو قد یه برگم  

 پیش تو راضی به مرگم

 

 


 

I LOVE YOU, YOU LOVE ME, IN MY HEART YOU'LL ALWAYZ BE, HERE OR THERE, NEAR OR FAR MY LOVE WILL BE WHEREVER YOU ARE

!

 

دوستت دارم ...دوستم داری...همیشه در قلبم خواهی بود...اینجا یا آنجا...نزدیک یا دور...عشق من همیشه با تو

 

خواهد بود.

IF I PLANTED A FLOWER FOR EVERY TIME I THOUGHT OF U MY GARDEN

 WOULD BLOOM 4EVA

!

 

اگر من هر بار که به تو می اندیش

 

یدم گلی می کاشتم باغ من تا ابد شکوفا میشد.

 

YOU CAN CLOSE YOUR EYES TO THINGS YOU DONT WANT TO SEE, BUT

 

 YOU CAN'T CLOSE YOUR HEART TO THINGS YOU DONT WANT TO FEEL

.

 

تو میتوانی چشمانت را به روی چیزهایی که نمی خواهی ببینی ببندی...اما نمیتوانی قلبت را به روی چیز هایی

که نمی خواهی احساس کنی نیز ببندی.

 

UR LEGS MUST BE REALLY TIRED COZ U HAVE BEEN RUNNIG THROUGH

 

 MY MIND ALL DAY

 

پاهات باید خیلی خسته باشند زیرا تو تمتم روز را در ذهن من دویدی

 

 

I VE SEEN ANGELS IN THE SKY,I VE SEEN SNOW FALL IN JULY.I HAVE

 

 SEEN THINGS U ONLY IMAGINE 2 C OR DO BUT STILL SAW NOTHING SWEETER THAN U

 

 

من فرشته ها را در آسمان دیده ام.من باریدن برف را در جولای دیده ام.من چیزهایی را که تو فقط تصور

 

دیدن یا انجامش را داری دیده ام.اما هنوز چیزی شیرینتر از تو ندیده ام

.

 

اینارم تقدیم میکنم به همه ی ترک زبان ها ی ترانه ای داخل و خارج کشور.

IYI BAYRAMLAR,MUTLU SENALER

 

......

 

İnsanlar hep birilerinin peşinden koşarlar, ama dönüp de kendi peşlerinden koşanlara

 

 hiç bakmazlar...

 

انسانها همیشه دنبال همدیگه میدوند.......اما هیچ وقت بر نمیگردند تا کسانی را که دنبالشون میدوندرو ببینند.

 

 

 Hayatta üç şeyi sevdim. Seni, kalbimi, ümit etmeyi. Seni sevdim, sensin diye.

 

Kalbimi sevdim, seni sevdi diye. Ümit etmeyi sevdim, belki seversin diye

 

 

...

 

در دنیا سه تا چیز رو دوست داشتم.تو رو .....قلبم رو........و امید وار بودن رو

 

تو را به خاطر تو بودنت....قلبم رو به خاطر اینکه عاشق تو شد.....و امیدوار بودن روبه خاطر اینکه امید وار

 

باشم که شاید یه روز توام دوستم داشته باشی.

Gül Bahçesinde Geçsede Ömrüm, İnan Senin Üstüne Gül Koklamam Gülüm, Seni

 

 Koklamak Olsada Ölüm, İnan Uğrunda Ölmeye Değer Be Gülüm

 

 

اگه همه ی عمرم تو باغچه ی گل سپری بشه...باور کن گلم بعد از تو هیچ گلی را بو نمی  کنم اگه با بوییدن تو

بمیرم باور کن به خاطر تو ارزششو داره گلم..

 


 

سلام به همه دوستاي گلم كه ميان و به منو سحر سر ميزنن

 

خيلي خيلي ممنون نميدونم چرا اينقدر تنبل شدم سحرم به من ميگه خيلي تنبل شدي

 

ولي امروز آپ كردم به خاطر سحرم ، به خاطر خانومي خودم و به خاطر شما كه

 

بازم بيايينو به ما سر بزنين

 

مرسي كه سر زدين

 

فعلا

 

      سحرم خيلي دوست دارم عاشقونه ميپرستمت

 

يادگاري از----------> احــســان ღ ســحــر | موضوع: | لينک ثابت |

love letter سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 18:25

بده دستاتوبه من تا باورم شه پیشمی

 

میدونم خوب می دونی توتارو پودو ریشمی

 

تو که از دنیا گذشتی واسه یک خنده ی من

 

چرا من نگذرم از یه پوست و خون به اسم تن

 

تو خیالمم نبود دوباره عاشقی کنم

 

ممنونم اجازه دادی باتو زندگی کنم

 

نمی دونم چی بگم که باورت شه جونمی

 

توی این کابوس درد رویای مهربونمی

 

می دونی با تو پرم از شعرو ستاره

 

می دونی بی تو لحظه حرمتی نداره

 

می دونی در تو این خدا بوده که تونسته گل عشقو بکاره

 

وقتی حتي پیشمی دلم برات تنگ می شه باز

 

عشق تو تولحظه هام حادثه سازو قصه ساز

 

به جون خودت که بی تو از نفس هم سیر می شم

 

نمی دونم چی می شه بد جوری گوشه گیر می شم

 

ممنونم که بچه بازی هامو طاقت می کنی

 

هر چه قد بد می شم اما تو نجابت می کنی

 

هر کجای دنیا باشم با منی ودر منی

 

نگران حال و روزم بیشتراز خود منی

 

می دونی با تو پرم از شعرو ستاره

 

می دونی بی تو لحظه حرمتی نداره

 

می دونی در تو این خدا بوده که تونسته گل عشقو بکاره


اون موقع که شب چادر سیاهش ورو دنیا پهن می کنه

 

وقتی که ستاره های شیطون

 

با چشمک زدنشون دل ربایی می کنن وقتی که از

 

بارسنگین خستگی ازدنیا ناتوان به

 

آسمان نگاه می کنی یقین داشته باش اون ور این دنیای

 

کوچیک من دارم با ابرها

 

 

برات عاشقانه نقاشی می کنم.دوســـــــــــــــــــــــــت دارم تنها ی تنها

 

 

                 ILOVE YOU IDONT FORGET YOU


 

دلی کنار پنجره نشسته زار می زند

 

وخواب دیده ام شبی مرا کنار می زند

 

غروب ها که می شود خیال چشمهای تو

 

تورا دوباره در دل شکسته جار می زند

 

یکی نگاه می کند یکی گناه می کند

 

یکی سکوت می کند یکی هوار می زند

 

وعشق درد مشترک میان ماست با همه

 

کسی که شعر گفته یا کسی که تار می زند

 

درست مثل بازی گذشته های شاعری

 

که جای سنگ و گل به دوستش انار می زند

 

خدا کند به وعده اش وفا کند که گفته بود

 

شبی مرا به جرم عشق خویش دار می زند 


اگه بری شعرای من دیگه مخاطب ندارن

 

می خوای بری نگابکن ببین گلا تب ندارن

 

ببین خدارو خوش میاد دنیارو ازهم بپاشی

 

خدارو خوش میاد که تو دیگه پیش من نباشی

 

ببین خدارو خوش میاد که عشق من بی خونه شه

 

دیوونته دلم می خوای بیشتراز این دیوونه شه

 

ببین خدارو خوش میاد من بمونم بدون تو

 

می خوام تمومش بکنم زندگی رو به جون تو

 

ببین خدارو خوش میاد اما گناه تو چی

 

چرا توی عاشقیا یکی همش ناراضیه

 

بازم باید آب بریزم پشت تو چون مسافری

 

اما بدون منتظره اینجا همیشه شاعری

 


 

به عاشقی ام گرمی وتب داد شقایق

 

آرامش مهتابی شب داد شقایق

 

رسوا شدم آسوده شد اوفکرش ومن را

 

یک عاشق دیوانه لقب داد شقایق

 


احسانم خیلی دوست دارم


يادگاري از----------> احــســان ღ ســحــر | موضوع: | لينک ثابت |

عشق منو تو گلم جمعه یکم تیر 1386 2:17

سالهاست با مشتی نگاه در کوچه های چشمانت می دوم و عشق

 

را صفحه می زنم،سالهاست در جاده قلبت خشکیده تر از برگ

 

های خشکیده ی پاییز زیر پاهای پر غرور تو خرد می شوم

 

میمیرم در انتظار  حضور ترد نگاهت سالهاست در جهنم چشمانم

 

زار میزنم.من در همان ایوان قلبت زیر خروار سکوت خاک شده

 

ام و آهسته آهسته در تو پرپر می شوم،مدتهاست در برهوت

 

تنهایی تو را می گریم تو را واژه واژه می نویسم و تو لحظه

 

لحظه در من مرور می شوی.بی تو دستهای زمخت باد تکه تکه

 

ام می کنند مرا در خلوت خود می کشند.نمیدانم نامه های بند بند

 

وجودم را میشنوی؟نمیدانم شعرهای منزوی ام را میخوانی وقتی

 

کسل تر از همیشه به تو می اندیشد؟نمیدانم از کدام پنجره تو را

 

فریاد بزنم و حرفهایم را روی کدام گل بنویسم؟با چه لحنی و با

 

چه گوشی غزل های زخمی وجودم را برایت بخوانم؟

 

         روزها و سالها می گذرد و من هنوز در مصرع اول

 

چشمانت به انتظار قافیه عشق،می شکنم!

 

 

 


دلم خط خطی شده بس که اشتباه نوشتم وخط زدم وباز

نوشتم،من هی ازباتوبودن نوشتم وتوهی زیرغلط هایم

زیر تمام(( بمان))هاخط قرمز کشیدی ومن هرشب

هزاربارجریمه نوشتم((نمان))حالا بعدازتمام شدن دفترم

توچقدرخوشحالی که من یادگرفتم درست بنویسم،شدم

درست مثل سه نقطه ای که درمتن هیچ وقت خوانده

نمیشود.توهیچ وقت مرا نمی بینی ومن دربی اعتنایی

توغرق می شوم

 

 

 


 

دلم تنگ است

 

دلم تنگ است برای تو ای دلتنگی عزیز

 

دلم دوباره از تو نوشتن را فریاد می زند

 

عجیب دلم تنگ است برای دستان کوچکت

 

برای نگاه مهربانت

 

دلم تنگ است برای بودن باتو برای بوییدن بوی تو

 

دلم راستی دلم دیگر نایی برای تپیدن ندارد

 

گمانم که دوست دارد بیاساید از تپش

 

ولی....

 

 

 


 

در پناه تو طولاني ترين اقيانوسهاي اميد را

بازورق عشق طي خواهم کردواز ساحل غم

براي هميشه فاصله خواهم گرفت

در پناه تو کويرها وصحراهاوبيابانهاي تنهايي را

با پاي برهنه مي پيمايم تا طراوت دوستي برايم اشکارتر شود

در پناه تو به جشن ديداردوست راهي ميشوم

درپناه تو باشمشيربرنده اميد به جنگ بت فرسوده غم ميروم

درپناه تو کوير دلم را بااشک هاي شوق لبريز خواهم کرد

آري درپناه تو زنجيرانتظار رابالبه تيزوبرنده ايمان

ازهم خواهم گسست در پناه تو..

 

 

 

 


 

روزی از بيابانی گذر ميکردم روي تخته سنگی نوشته شده

 

بود

 

ا گر جوانی عاشق شد چه کند؟ زير آن نوشتم صبر کند....

 

براي بار دوم از آنجا عبور کردم زير نوشته ام نوشته شده

 

بود

 

اگر صبر نداشت چه کند؟

 

با بي حوصلگی نوشتم بميرد بهتر است....

 

براي بار سوم از انجا گذر کردم

 

به جاي اينکه زير نوشته ام را بیابم،

 

جوانی را مرده يافتم....!!!!

 

 

 

 


 

سلام

 

بازم سلام

 

گله کردی که چرا برات نمی نویسم

 

باشه الان می خوام برات بنویسم پس گوش کن :

 

بدان که هر جا که باشی ٫ دور یا نزدیک

 

مال من باشی یا نباشی

 

دوستم داشه باشی یا نداشته باشی

 

بگذارند یا نگذارند

 

همیشه در ذهن من جاری خواهی بود

 

همیشه با گفتن دوستت دارمت گرم خواهم شد ٫ داغ داغ

 

برایت همیشه آزوی بهترینها را خواهم داشت چون لیاقتش داری

 

ولی همیشه به یاد داشته باش که :

 

یکی هست اینور دنیا که همیشه تو یادش می مونه اسمت

 

همیشه برای قلبه کوچکم برزگ بودی برای همین هیچ وقت به خودم

 

جرات اینو که بخوام ماله من باشی رو ندادم پس اینو بدون که هر وقت

 

احساس تنگی جا در قلبم کردی می تونی اونو پاره کنی و خودتو رها

 

کنی

 

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم

 

نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

 

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم

 

شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم

 


 

وقتي مياي صداي پات از همه جاده ها مياد

انگارنه از يه شهردورکه ازهمه دنيامياد

تا وقتي که درواميشه لحظه ديدن ميرسه

هرچي که جادست روزمين به سينه من ميرسه

اي که تويي همه کسم بي توميگيره نفسم

اگه توروداشته باشم به هرچي ميخوام ميرسم

وقتي تونيستي قلبموواسه کي تکراربکنم

گلهاي خواب آلوده روواسه کي بيداربکنم

دست کبوتراي عشق واسه کي دونه بپاشه

مگه تن من ميتونه بدون توزنده باشه

اي که تويي همه کسم بي توميگيره نفسم

اگه توروداشته باشم به هرچي ميخوامم ميرسم

عزيزترين سوغاتيه غبار پيراهن تو

عمردوباره منه ديدن وبوييدن تو

نه من تو روواسه خودم نه ازسر هوس مي خوام

عمردوباره مني توروواسه نفس ميخوام

 

 

 


 

دوستت دارم

 

می توانم به تو اعتماد کنم؟

 

می توانی برای روح خسته و تن رنجورم تکیه گاهی باشی.

 

با من تا کجا و تا کجا همراه می شوی

 

و من می دانم که پیوند شاخه با ساقه است

 

و پیوند پرواز با قله

 

 

 


 

نشسته ام درراهي که عبور کني مي خواهم درآخرين غروب زندگي

برجاي پاي تو نماز بگذارم اي عابر مهربان!يادت مي آيد شبي راکه

ازکنارشمعداني ها گذشتيم وخيال من برتومي باريدوتوندانستي

وآن هنگام بود که شمعداني ها سيراب ميشدند

من برگشتم که بارديگرقامتت را زيرنورماه تماشا کنم

اما نبودي کجارفتي؟ دلت ازچه گرفت که آسمان باريد

ومن تورا درانتهاي آن روزباراني گم کردم....

 

 


 

ازغم خبري نبود اگرعشق نبود

دل بودولي چه سوداگرعشق نبود

بي رنگ ترازنقطه موهومي بود

اين دايره کبود اگرعشق نبود

از آينه ها غبار خاموشي را..........

عکس چه کسي زدوداگرعشق نبود

درسينه هرسنگ دلي درتپش است

ازاين همه دل چه سوداگرعشق نبود

بي عشق دلم جزگرهي کورِ چه بود

دل چشم نمي گشوداگرعشق نبود

ازدست تودراين همه سرگرداني

تکليف دلم چه بود اگر عشق نبود

 

 

 

 

 


يادگاري از----------> احــســان ღ ســحــر | موضوع: | لينک ثابت |

سحرم دوست دارم سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 10:46

کنار آشيانه ات من آشيانه ميکنم تمام آشيانه را پر از ترانه ميکنم کسي سئوال

 

مي کند به خاطر چه زنده اي ؟ و من براي زندگي تو را بهانه ميکنم

 

 

 


 

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد!

 

همه انديشه ام انديشة فرداست،

 

 

 

وجودم از تمناي تو سرشار است،

 

زمان_در بستر شب_خواب و بيدار است،

 

 

 

هوا آرام،شب خاموش ،راه آسمان ها باز...

 

خيالم چون كبوترهاي وحشي مي كند پرواز...

 

 

 

رود آنجا كه مي بافند كولي هاي جادو،گيسوي شب را

 

همان جاها، كه شب ها در رواق كهكشان ها عود مي سوزند؛

 

 

 

همان جاها، كه اخترها،به بام قصرها ،مشعل مي افروزند؛

 

همان جاها، كه رهبانان معبدهاي ظلمت نيل مي سايند؛

 

 

 

همان جاها، كه پشت پردة شب،دختر خورشيد فردا را مي آرايند؛

 

همين فرداي افسون ريز رويايي،

 

 

 

همين فردا كه راه خواب من بسته است،

 

همين فردا كه روي پردة پندار من پيداست.

 

 

 

همين فردا كه ما را روز ديدار است!

 

همين فردا كه ما را روز آغوش ونوازش هاست!

 

همين فردا،همين فردا...

 

... من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد!

 

 

 

زمان،در بستر شب،خواب و بيدار است،

 

سياهي تار مي بندد،

 

 

 

دل بي تاب وبي آرام من ،از شوق لبريز است،

 

به هر سو،چشم من رو مي كند:فرداست!

 

 

 

سحر از ماوراي ظلمت شب مي زند لبخند

 

قناري ها سرود صبح مي خوانند...

 

 

 

... من آنجا،چشم در راه توام.ناگاه:

 

ترا از دور مي بينم كه مي آيي،

 

ترا از دور مي بينم كه مي خندي،

 

ترا از دور مي بينم كه مي خندي و مي آيي،

 

 

 

...نگاهم باز حيران تو خواهد ماند،

 

سراپا چشم خواهم شد.

 

 

 

ترا در بازوان خويش خواهم ديد!

 

سرشك اشتياق شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد.

 

 

 

تنم را  از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت.

 

برايت شعر خواهم خواند،

 

برايم شعر خواهي خواند،

 

 

 

تبسم هاي شيرين ترا،با بوسه خواهم چيد!

 

وگر بختم كند ياري،

 

 

 

در آغوش تو ....

 

 

 


 

من ز تو مي پرسم

 

 حذر از اين همه احساس توانم يا نه ؟

 

 تو بگو

 

 

 

 قلب من گشته ز عشقت محزون

 

 

 

 پرشكوه شعله عشق است كه تو ، مي بيني !

 

 پشت اين شعله عشق ، پيكري مي سوزد!

 

 

 

 نازنين دختر باران تو بگو

 

 خيل اشکهاي شبانه همه از دوري توست

 

 تو ز من مي خواهي

 

            حذر از عشق كنم ؟

 

 

 

 تو پذيرا مي شوي ، دوري زمن؟

 

                   اينچنين ، حرفي نيست

 

 

 

 كس نمي داند ، سوگم  از چيست

 

           ريشه اين همه درد ، ز غم دوري توست

 

 

 

 تـــو بـــرو

 

      تـــو بـــدان

 

         و تـنها تـــو بـــخوان

 

 حذر از عشق تو ، هرگز هرگز

 

                         تپش قلب من بــي تـــو

 

 

 


 

سلام عزيز مهربون

 

  اجازه هست بشم فدات

 

        اجازه هست تو شعر من

 

              اثر بزاره خنده هات

 

       شب که مياد يواش يواش

 

   با چشمک ستــاره هاش

 

اجازه هست از اسمون

 

    ستــاره کش برم برات

 

         اجازه هست خيال کنم

 

پس از ان غروب رفتن

 

تو بيا طلوع من باش

 

          من رسيدم رو به اخر

 

          تو بيا شروع من باش

 

شب رو از غصه جدا کن

 

چکه کن رو باور من

 

          خط بکش رو جاي پاي

 

          گريه هاي اخــر من

 

اسمتو ببخش به لبهام

 

بي تو خاليه نفسهام

 

        خط بکش رو بي کسي هام

 

         باز با گرمي نفس هات

 

خواب سبز رازقي باش

 

عاشـــق هميشــگي باش

 

          خسته ام از تلخي شب

 

          تو طلوع زندگيم باش

 

 

سحرم   دوست دارم

 

 

 

يادگاري از----------> احــســان ღ ســحــر | موضوع: | لينک ثابت |

همیشه راهی تازه خواهم یافت برای گفتن دوستت دارم دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 1:42

 

آن گاه که چشم بسته

 

روی طنابی که یک سرش دردست تو بود

 

بند بازی می کردم

 

دریافتم که همیشه در عشق

 

مساله اعتماد بوده است

 

میان چشم های بسته من و

 

دست های لرزان تو

 

 

 


 

کاش هرگز میان من وتو

 

این شرم های بیهوده نبود

 

این خجالت های نارنجی سرد

 

این هویت های بالغ مغرور

 

تا همیشه هر لحظه هزار بار به هم میگفتیم

 

نازنین

چقدر دوستت دارم

 


 

تو به من خندیدی

 

ونمیدانستی

 

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

 

باغبان از پی من تند دوید

 

سیب را دست تو دید

 

غضب آلود به من کرد نگاه

 

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

 

وتو رفتی و هنوز

 

سالهاست که در گوش من آرام آرام

 

خش خش گام تو تکرار کنان

 

میدهد آزارم

 

و من اندیشه کنان غرق این پندارم

که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت

 

 


                   هر شب در آسمان وصالت به پروازم

 

                    من باختم تورا وخیالت نمی بازم

 

                     آن پیچکم که از تنه باد بالا رفت

 

                   بر تکیه گاه دربدر خویش می نازم

 

                    دستم مداد سبزی و نقاش پاییزم

 

                  با هرغزلی به مرثیه ای دست می بازم

 

                    تا خاکبوس پای تو تنها مسلمانم

 

                از دانه های اشک تو تسبیح می سازم

 

                  هر شب در آسمان وصالت به پروازم

 

                     من باختم تورا و خیالت نمی بازم

 

                                       

 


هرزمان می بینی باغ آفت زدی شعر کسی بی برگ است

                                                         

                                                 

                 حمدو توحید بخوان اتفاقی که قرار است بیفتد:

 

مرگ است

 

 


 دستاشو مشت کرده بود

 پرسیدم توی مشتت چی داری؟

   گفت خودت نگاه کن

                           دستاشو گرفتمو آروم باز کردم

                            

                                 توی دستاش چیزی نبود

                             

                                   گفتم چیزی نیست که

                           

                           دستامو که تو دستش بود فشرد

                           

                                گفت:نبود ولی حالا هست

                              

                                    دستام گرم شد

                              

                                    و او لبخند زد

 

                                      

 


 

اگر در کهکشانی دور دلی یک لحظه در صد سال یاد من کند

 

 

بی شک دل من در تمام لحظه های عمر به یادش میتپد پور شور(احسانم تورو میگم  خیلی دوست دارم)

 

 


يادگاري از----------> احــســان ღ ســحــر | موضوع: | لينک ثابت |

دوست دارم خیلی زیاد یکشنبه بیستم خرداد 1386 14:40

به دنبال تو مي گردمتو اي تنها ترين سردار فتح قلب ويرانم
تو اي شهزاده ي خوشبخت کاخ حسرت جانم
( منظورم احسانه گلمه)
تو اي زيباترين پروانه ي بي تاب شمع
قلب سوزانم
به دنبال تو مي گردم
که شايد چشمهايم را به چشمانت بدوزم
تا نگاه خواهش دل را عيان سازم
که شايد دستهايم را به دامانت بياويزم
و عشق خويش را با يک صداي لرزش ماتم بيان سازم
به دنبال تو مي گردم
که قدري از حصار اين جهان بيرون رويم و ساغري از باده ي آتش به کام يکدگر ريزيم
که قدري از فراز
عشق بالاتر رويم و درد را غم زار دل سازيم
که قدري محو در چشمان هم باشيم

 

 

يادگاري از----------> احــســان ღ ســحــر | موضوع: | لينک ثابت |

فــقــط تــو احسان یکشنبه بیستم خرداد 1386 14:6

نخستین نگاه

نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت ،

نخستین سلامی که در جـان ما شعله افروخت ،

نخستین کلامی که دلهای ما را

به بوی خوش آشنایی سپرد و

به میهمانی عشق برد ،

پر از مهر بودی

پر از نور بودم

همه شوق بودی

همه شور بودم

چه خوش لحظه هایی که

دزدانه از هم نگاهی ربودیم و

رازی نهفتیم ،

چه خوش لحظه هایی که

می خواهمت را به شرم و خموشی

نگفتیم و گفتیم .

تو با آن صفای خدایی

تو با آن دل و جان سرشار از روشنایی

از این خاکیان دور بودی .

من آن مرغ شیدا

در آن باغ بالنده در عطر و رویا

بر آن شاخه های فرا رفته تا دنیای بی خیالی .

چه مغرور بودم !

چه مغرور بودی !

چه مغرور بودیم

 

 

 


براي روز ميلاد تن من نميخوام پيرهن شادي بپوشي

به رسم عادت ديرينه حتي برایم جام سرمستي بنوشي

براي روز ميلادم اگر تو به فكر هديه اي ارزنده هستي

منا با خود ببر تا اوج خواستن بگو با من كه با من زنده هستي

كه من بي تو نه آغازم نه پايان تويي آغاز روز بودن من

نزار پايان اين احساس شيرين بشه بي تو غم فرسودن من

نميخوام از گلاي سرخ و آبي برايم تاج خوشبختي بياري

به ارزشهاي ايثار محبت به پايم اشك خوشحالي بباري

نزار از داغ اين دستاي تنها بگيره حرم گرما بستر من

بزارباتو بسوزه جسم خستم ببيني آتش و خاكستر من

تو اي تنها نياز زنده موندن بكش دست محبت بر سر من

به تن كن پيرهني رنگ محبت اگه خواستي بيايي ديدن من

احسان دوست دارم زیاد

 

 

 


یک آسمون آبی سقف اتاق دلم را پوشانده ... امشب تمام عاشقانه ام را برای دل تو خواهم گفت ...! تمام کلماتی که اینک از دلم جاری میشوند .. بر اوراقی سفید به سپیدی دل تو را زیبا ترین نوع بیانم خواهم کرد .. تو تمام خاکستری های اندیشه ام را رنگ زدی ... تو تمامی وجودم را سرشار از قوُت عشق ساختی که واژه ها بیایند و کنار هم بنشینند و جمله ای عاشقانه تر برایت بسازند ...!
در آفرينش کلماتی در ذهنم و ياد و خاطره ام ... از تو (ببخشيد شما)... تمامی ذهنم را در جستجویت گشتم .... تو همیشه با نگاهی با شکوه نزدیک میشوی ... پر رنگ میشوی .... و چیزی میان دلم همانند دلهره میریزد ... همیشه با آمدنت شور و شوقی در من جاری میشود ... هنگامی که دیدگانم چشمانت را میبیند تمام تنم از آتشی پر میشود ... و گرم ترین روز تابستان را به یادم می آورد ...و نمي داني كه وقتي مي خندي چقدر ناز و دوست داشتني مي شوي ... انگار طلسمت آب مي شود...آن گونه كه من بر خلاف قول و قراري كه با دلم داشتم نا خودآگاه محو تماشايت مي شوم ...وچه شكوهي دارد ديدن بدون آنكه ديده شوي...

ilove you

 


هوا ترست به رنگ هوای چشمانت
دوباره فال گرفتم برای چشمانت
اگر چه کوچک و تنگ است حجم این دنیا
قبول کن که بریزم به پای چشمانت
بگو چه وقت دلم را ز یاد خواهی بر د
اگر چه خوانده ام از جای جای چشمانت
دلم مسافر تنهای شهر شب بو هاست
که مانده در عطش کوچه های چشمانت
تمام اینه ها نذر یاس لبخندت
جنون آبی در یا فدای چشمانت
چه می شود تو صدایم کنی به لهجه موج
به لحن نقره ای و بی صدای چشمانت
تو هیچ وقت پس از صبر من نمی ایی
در انتظار چه خالیست جای چشمانت
به انتهای جنونم رسیده ام کنون
به انتهای خود و ابتدای چشمانت
من و غروب و سکوت و شکستن و پاییز
تو و نیامدن و عشوه های چشمانت
خدا کند که بدانی چه قدر محتاج ست
نگاه خسته من به دعای چشمانت

 

 


 

درتمام لحظات تنهایی ام که گویی پایان نخواهد یافت

تنها به تومی اندیشم

به توکه احساس مرانادیده نخواهی گرفت ومراقبل ازانکه درمرداب

اندوه غرق شوم نجات خواهی داد.عشق مراخواهی ستودودرباغ کوچک قلبم ؛گل امیدخواهی کاشت.

تنهاچیزی که برایم ارزشمنداست توهستی.

تویی که نمیتوانم حتی درخیالم به بی توبودن حتی برای یک لحظه ی

کوتاه فکرکنم.

نمی دانم تاکی باید صبرکنم اما دوباره صبرمی کنم چون عادت کرده ام یاد بگیرم غیرازصبرکردن وتسلی یافتن باخاطرات زیبایت چاره ای ندارم .

نیامدنت قلبم راسخت می فشارد

اما به امید امدنت تا لحظه ی مرگ می مانم

یا توخواهی امد یا دراغوش مرگ تا ابد خواهم خوابید

 

 


 

تو را هیچگاه نمی توانم از زندگی ام پاک کنم
چون
تو پاک هستی
می توانم
تو را خط خطی کنم
که آن وقت در زندان خط هایم
برای همیشه ماندگار میشوی
و وقتی که نیستی
بی رنگی روزهایم را

با مداد رنگی های یادت

رنگ می زنم

 

يادگاري از----------> احــســان ღ ســحــر | موضوع: | لينک ثابت |

فقط خودم خودت شنبه نوزدهم خرداد 1386 18:46

فردا که صداي پاي خزان

 

سکوت کوچه هاي زمان را مي شکند....

 

و برگ هاي عمر آدمها ضميمه خاطره ها مي شود

 

تو از آلبوم روزهاي گذشته

 

عکس مرا با پولک چشمانت به ديوار قاب مي کني...

 

و روزهاي متمادي با عکس کهنه جواني ام حرف مي زني

 

و من از پشت ابر هاي سپهر

 

نشسته بر رنگين کمان عشق

 

اشکهاي سر خورده بر گونه هايت را عاشقانه مي زدايم

 

و مي ستايمت از اينکه هميشه صادقانه دوستم داشتي ....

 

 

 


با کليد کلام

 

مي خواستم دري به روي نا ممکن بگشايم

 

با کليد اسطوره هاي باستاني

 

مي خواستم دري به به روي دنياي نو بگشايم

 

با کليد موسيقي

 

مي خواستم دري به روي ماورا بگشايم

 

با کليد روياي سر مست کننده

 

مي خواستم دري به روي دل بگشايم

 

نمي خورد..!! گير دارد..!!!

 

با کليد فريضه

 

مي خواستم دري به روي توسعه اجتماعي بگشايم

 

با کليد غريزه

 

مي خواستم دري به روي طبيعت بگشايم

 

با کليد موفقيت

 

مي خواستم دري به روي خوشبختي بگشايم

 

با شاه کليد وعده ها

 

مي خواستم دري به روي آينده بگشايم

 

جا نمي افتد...!! نمي چرخد...!!!

 

به من بگوييد.....اي پيامبران....خنياگران...فيلسوفان....

 

کدام است کليد گمشده من؟

 

 

 


آن روزها رفتند آن روزهاي خيرگي در رازهاي جسم

 

آن روزهاي آشنايي هاي محتاطانه، با زيبايي رگ هاي آبي رنگ

 

دستي که با يک گل از پشت ديواري صدا مي زديک دست ديگر را

 

و لکه هاي کوچک جوهر ، بر اين دست مشوش ،مضطرب ، ترسان

 

و عشق ،که در سلامي شرم آگين خويشتن را باز گو مي کرد

 

در ظهرهاي گرم دودآلود ما عشقمان را در غبار کوچه ميخوانديم

 

ما با زبان ساده ي گلهاي قاصد آشنا بوديم

 

ما قلبهامان را به باغ مهرباني هاي معصومانه ميبرديم

 

و به درختان قرض ميداديم

 

و توپ ، با پيغامهاي بوسه در دستان ما ميگشت

 

و عشق بود ، آن حس مغشوشي که در تاريکي

 

هشتي ناگاه محصورمان مي کرد

 

و ذوبمان مي کرد، در انبوه سوزان نفس ها و تپش ها

 

و تبسمهاي دزدانه

 

آن روزها رفتند

 

آن روزها مثل نباتاتي که در خورشيد ميپوسند

 

از تابش خورشيد، پوسيدند

 

و گم شدند آن کوچه هاي گيج از عطر اقاقي ها

 

در ازدحام پر هياهوي خيابانهاي بي برگشت .

 

و دختري که گونه هايش را

 

با برگهاي شمعداني رنگ مي زد ، آه

 

اکنون زني تنهاست

 

((اکنون زني تنهاست))

 

 

 


لو بعيونك مش شايف

 

اگر با چشمانت نديده اي

 

شو عامل في

 

که چه به روز من آمده است

 

راح اعطيك عيوني

 

چشمهايم را به تو خواهم داد

 

و جرب شوف بعيني

 

که با چشمان من امتحان کني و ببيني

 

شوف الحب الي قاتلني

که اين عشق دارد باعث مرگ من مي شود

 

بتعرف شو في

 

مي داني بر من چه دارد مي گذرد

 

من حكاياتي

 

از داستان زندگيم

 

من نظراتي و لمسة ايدي

 

از نگاه هايم و از نوازش دستانم

 

قرب اكتر قرب مني

 

به من نزديک شو نزديکتر

 

غمرني بحنان

 

من را در مهرباني غرق کن

 

حتى قلبي يلامس قلبك

 

تا قلب من قلب تو را لمس کند

 

حتى روحي تلامس روحك

 

و روح من با روح تو يکي شود


 حبيبي اشتقتلك انا

عزيزم دلم برايت تنگ شده است


كل ما بطلع ع مرايه

 

هر وقت که به آينه نگاه مي کنم

 

بشوفك قدامي

 

تو را رو به روي خود مي بينم

 

اقرب من حال ع حالي

 

تو از خودم به من نزديکتري

 

و قلبي و غرامي

 

تو قلب من و عشق مني 

 

 مابتفارق لحظه عيوني

 

حتي يک لحظه ازجلوي چشمانم دورنمي شوي

 

حتى باحلامي

 

هميشه در خوابها و روياهايم هستي

 

بالدقايق

 

در تمام دقيقه ها 

 

 بالثواني

 

در تمام ثانيه ها

 

مرافق ايامي

 

در تمام روزهاي زندگيم وجود داري

 

 

يادگاري از----------> احــســان ღ ســحــر | موضوع: | لينک ثابت |

که عشق آسان نمود اول ........ جمعه هجدهم خرداد 1386 15:18

سلام به همه

 

ايشالله همه خوب و موفق باشين در همه مراحل زندگي

 

حتما ديدن كه نوشتم احسان و سحر منو سحر جون از اين به بعد با هم

 

مينويسيم

 

بازم امروز آپ كردم آپ عاشقانه چون ميخوام بازم وبم قشنگ بشه بشه مثل

 

قبل . فعلا حرفي ندارم ولي دفعه ي بعد يه خبر مهم به همه ميدم فعلا باي باي

 

قربون همتون دوستاي گلم

 

فعلا باي باي

 


 

ستاره هاي آسمان را هر شب مي شمارم

 

ماه را در دست هر شب مي فشارم

 

ستاره بخت خود را خيره مي مانم

 

داستان عشق خود را از بر مي دانم

 

پرنده غربت را روبرويم مي بينم

 

روزهاي تنهايي را از چشمانش مي خوانم

 

دست را در دستان تو مي دهم

 

فرياد را با خيره به نگاه تو مي زتم

 

فلک را به پايت التماس مي کنم

 

گريه هايم را به زير پايت مي ريزم

 

کاش عشق تو را در دلم قفس مي کردم

 

قلب تو را به قلب خود مي دوختم

 

 

 


 

آرزو دارم شبي عاشق شوي. آرزو دارم بفهمي درد را. تلخي

 

برخوردهاي سرد را. مي رسد روزي که بي من لحظه ها را سر کني.

 

مي رسد روزي که مرگ عشق را باور کني. مي رسد روزي که شبها

 

در کنار عکس من نامه هاي کهنه ام را مو به مو از بر کني

 

 

 


 

چقدر خوبه ادم يكي را دوست داشته باشه نه به خاطر اينكه نيازش رو برطرف كنه نه به

 

 خاطر اينكه كس ديگري رو نداره نه به خاطر اينكه تنهاست و نه از روي اجبار بلكه به خاطر

 

اينكه اون شخص ارزش دوست داشتن رو داره

 

 

 


 

بي قراري ناتوانم مي کند در کنار غربتي غمگين و تلخ درد را هم آشيانم مي کند

 

گونه هايم خيس شبنم مي شوند آتشي از درد مي سوزد مرا زير باران شعله ورتر مي

 

شوم اين تب شبگرد مي سوزد دلم مي زنم فرياد تا شايد کسي دردهاي خفته ام

 

باور کند نيست آرامش ولي بايد که دل

 

 

 


 

اون که ميگفت جونش به جونت بنده، حالا داره به گريه هاتت ميخنده!....اون که

 

ميگفت بدون تو ميميره، دروغ ميگه دلش جنس کويره....دروغ ميگه تو گوش

 

نده به حرفش....نگو هنوز ميخواي بموني باهاش...خيال نکن بدون اون

 

ميميري....بزار بره....نباشه جون مي گيري

 

 

 


 

امشب از آسمان ديده تو

 

روي شعرم ستاره ميبارد

 

در سکوت سپيد کاغذها

 

پنجه هايم جرقه ميکارد

 

شعر ديوانه تب آلودم

 

شرمگين از شيار خواهشها

 

پيکرش را دوباره مي سوزد

 

عطش جاودان آتشها

 

آري آغاز دوست داشتن است

 

گرچه پايان راه ناپيداست

 

من به پايان دگر نينديشم

 

که همين دوست داشتن زيباست

 

از سياهي چرا حذر کردن

 

شب پر از قطره هاي الماس است

 

آنچه از شب به جاي مي ماند

 

عطر سکر آور گل ياس است

 

آه بگذار گم شوم در تو

 

کس نيابد ز من نشانه من

 

روح سوزان آه مرطوب من

بوزد بر تن ترانه من

 

آه بگذار زين دريچه باز

 

خفته در پرنيان رويا ها

 

با پر روشني سفر گيرم

 

بگذرم از حصار دنياها

 

داني از زندگي چه ميخواهم

 

من تو باشم ‚ تو ‚ پاي تا سر تو

 

زندگي گر هزار باره بود

 

بار ديگر تو بار ديگر تو

 

آنچه در من نهفته درياييست

 

کي توان نهفتنم باشد

 

با تو زين سهمگين طوفاني

 

کاش ياراي گفتنم باشد

 

بس که لبريزم از تو مي خواهم

 

بدوم در ميان صحراها

 

سر بکوبم به سنگ کوهستان

 

تن بکوبم به موج دريا ها

 

بس که لبريزم از تو مي خواهم

 

چون غباري ز خود فرو ريزم

 

زير پاي تو سر نهم آرام

 

به سبک سايه تو آويزم

 

آري آغاز دوست داشتن است

 

گرچه پايان راه نا پيداست

 

من به پايان دگر نينديشم

 

که همين دوست داشتن زيباست

 

 

 


 

دوست شدن با كسي و بازي كردن با احساساتش هنر نيست .هنر نگه داشتن آن

 

است كه هيچكسي توان آن را ندارد جز عاشق واقعي

 

 

 


 

اگر روزي دشمن پيدا كردي، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودي! اگر روزي

 

تهديدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزي خيانت ديدي، بدان قيمتت

 

بالاست! اگر روزي تركت كردند، بدان با تو بودن لياقت مي خواهد

 

 

 

 

 

 

 

يادگاري از----------> احــســان ღ ســحــر | موضوع: | لينک ثابت |

لينك باكس پنگوين Penguin Linksbox


 
Copyright © 2006 - Site bus: احــســان ღ ســحــر & Designer: Hessam Sedaghati
S , http://pnet.ir/ -->
Cursors